جادوگري
subjects
.
-

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این ارض پر از آدمهاست،پس چرا یوسف زهرا تنهاست

من اومدمممممممممممم

سلام خوبید همگی؟

الان که فکرشو میکنم میبینم حرفام اینقد زیاد شدن که دیگه هیچی نمیگم به جای گفتن همشون . قبلا دیدید که چقدر حرف میزدم الان ده برابر اون وقتا رو حساب کنید.

راستش فک کنم دفعه سوم هس خرید کل خونه رو انجام میدم دقیقا صفر تا صد خوشحالم که میتونم اینکارو انجام بدم و از پسش برمیام و به بهترین شکل و با صد در صد رضایت از خریدام از طرف کل خونوادم مخصوصا بابام مواجه میشم ولی از پریروز یه غمی رو دلم نشسته به خاطر اینکه میبینم بابا و مامانم قدرت و انرژیشون کم شده فک کنم از دیروز تا الان هزار بار بغض توی گلوم اومد.

خب بگذریم از این قضیه

پیکای خرید رو عوض کردن و نمیدونم چرا و به چه دلیلی پیکای خانوم رو برداشتن و همه آقا هستن دیگه.تقریبا فک کنم سه ماهه اینطوری شده. بار اول که پیک آقا اومد بعد از چند سال که پیک خانوم داشتم اصلا انتظار نداشتم و خبر هم نداشتم تغییر کردن یه پسر تقریبا 30 ساله راستش نمیتونم سنش رو تشخیص بدم چون مشالله اینقد این مو داره و تاف زده به موهاشو برده سمت هوا بار اول هس که نمیتونم تشخیص بدم ،خلاصه در رو باز کردم از ماشین اومد بیرون و گفت سلام من سفیر شما هستم گفتم هااااااااین مگه سفارتخونه س .البته تو دلم گفتم. بهدش من هنگ کرده بودم بعد که خریدا رو گرفتم و اومدم خونه عصر دیدم یه چیزی رو تحویل نداده بود در صورتی که توی پروفایلم توی لیست خریده شده ها بود همیشه اینطوری میشد میزنگیدم به بخش پیگیری و میگفتم بهشون که از لیست حذف کنن یا اگه جا گذاشتن بیارن.

بعد مدیر گفت که این پسره اصلا گیجه ،پیک جدیدمون هستن الان بهش زنگ میزنم میگم تا نیم ساعت دیگه بیاد در خونه. آقا این یه ربع نشده در خونه بود .حالا یادم نیس چی بود اهان یه سری لوازم تحریر بود لازم داشتم بعد از ماشین اورد و نگاش پایین بود و ناراحت گفت خانوم فلانی من دیگه پیک شما هستم باید به پیکتون زنگ بزنید هر کم کسری باشه خودم در خدمت شمام نیاز نیس به دفتر زنگ بزنید و باز من اینجوری گفتم خب چند ساله خود مدیر میگه اطلاع بدید به پیکا خبر میدیم من قصد نداشتم امتیاز منفی بگیرید به مدیر هم گفتم .بعد گفت نه من کاری به این ندارم من افتخار میکنم به همچین خانم باشخصیتی خدمت کنم مسئله اینه شما باید مستقیم با خودم تماس بگیرید. میخواستم بمیرم از خنده بگم پسرجان بیا برو اینقد چرت و پرت نگو مگه اینجا قصر ملکه س اینقد جدی گرفتی قضیه رو .

یعنی خیلی خودمو نگه داشتم نخندم. گفتم نه آقا شما خیلی لطف میکنید واقعا که همچین زحمتی رو میکشید و من همیشه شرمندم که زحمت میدم اینقد. گفت نه بابا این چه حرفیه وظیفمونه شرمندگی نداره این وظیفه ماس.

بعد دیدم این میخواد هی تا اخر وایسه تعارف کنه و اینا گفتم چشم من اینبار کم و کسری بود با شما تماس میگیرم و خدافظی و اینا کردیم و حرف رو تموم کردم .

یه سفارش دیگم ایشون انجامیدن یه دو سه هفته بعد و سفارش بعدی که نمیدونم دیشب پریشب (یاد شعره افتادم دیشب پریشب اشکنه داشتیم رفتیم بخوریم قاشق نداشتیم )خلاصه ثبت کردم و فرداش بهم زنگید گفت خانم فلانی من سرکارم امروز پیک شما نیستم من شیفت کاریمه کارمند فلان جا هستم و گاهی وقتی میام کمک اینا میکنم ولی میسپرم به یه پیک دیگه. تو دلم گفتم عجببببببببببببب :|

حالا پیک جانشین ،نزدیک شب اومد و اسم ماشینشو من نمیدونم وارد نیستم تو مدل ماشینا ولی این پیک دیگه با یه ماشینی اومد دقیقا روبرو در خونه ما وایساد بعد در ماشین رو باز کرد و تکیه داد به ماشین پاشو رو پاش انداخت گفت سلام من سفارشتون رو اوردم. میدونی خانم فلانی من همسایتون هستم دقیقا گفت کجا خونشونه و با انگشت نشونم داد همچینم نزدیک نبود بعد من گفتم من فقط دوتا همسایه هامونو میشناسم چپ و راست خونمونو .

بعد با خودم گفتم این مسخره بازیا چیه اخه چرا با این ماشین اومده بعد چرا اینقد حرف میزنه. ماشین شرکت آرم داره معلومه که پیک هستن اینجوری هم که این ژست گرفته مردم ببینن چه فکری میکنن گفتم ممنونم از زحمتتون اگه میشه کارت رو بکشید حساب کنید گفت آهان باشه بعد خدافظی کردم اومدم.

بعد به خواهرم گفتم اون گفت که پیک اصلیه که تابلوئه میخواس بهت بگه شغلش چیهگفتم خب نخند . وقتی میخوام سفارش رو پرداخت کنم کل مشخصات من توی اون صفحه هس که رو گوشیشون باز میکنن تا مبلغ رو بگن. من از اینا چند سال بزرگترم. عجبا

بدیش اینه که یه بار به یکی گفتم من اصلا نمیخوام ازدواج کنم اون گفت باشه اشکالی نداره خب ازدواج نمیکنیم بعد اینطوری میخواستم بگم خب زهرمار . چرا اینقد پروو شدن مردم. وا کلا همه قاتی کردن انگار.

بعد نمیدونم گفتم بهتون مامانم اون یکی چشمشم عمل کرد تقریبا سه هفته پیش بعد پرستاری که پارسال بهم گیر داده بود امسال هم دیدمش گفت نمیخوای بازم فکر کنی گفتم نه اصلا و به هیچ وجه بعد دیدم یه همراهای مریضا یه پسره اینقد گنده گفت سلام خوبید؟ میخواستم بگم درد بی درمون تو دیگه .

امشب میخواستم به فیلم ترنساکی رو بردارم اسمش مردی در ون سفید بود بعد اینقد خشوحال شدم و خیلی دوس داشتم ببینم که اصن تو ذوق خورد وقتی دیدم که دوبله نیس

دیروز هم ساندویج فلافل درستیدم اصلا قصدم این بود این فیلم رو ببینم که نشد. فیلم دیگه ای هم پیدا نکردم که قشنگ باشه. شب قبلش یه فیلم دیدم اسمش زمستان مرگبار بود خیلی قشنگ بود واقعا اصلا فیلمه زیاد به اسمش ربط نداشت.

کارام خیلی زیاد بودن و بدتر از همه اینکه حیاط شده مث جنگل. باید درختا رو بزنم همش پر از برگ شده هر چی هم جارو کنی فایده نداره باید هرس کرد تا این برگا تموم بشن .امسال میخوام خیلی از شاخه های اصلی رو بزنم که کمتر بشن .یه ارّه کاری حسابی هم باید انجام بدم ولی امروز کمرم شدیدا واسه بار اول درد گرفت درد خیلی بدی بود چون دو روز هس که مجبور بودم یه سره رو پا وایسم ،سنگین کاری هم کردم. بابام هم چند وقته به خاطر خواهرش ناراحته.

ما هم خیلی ناراحتیم بااینکه اصلا میتونم بگم ما اصلا نمیشناسیمشون در این حد غریبه بودن همیشه. ولی به دلیل تدبیرای به شدت غلط خواهرا و برادرا دارن اشتباهای بزرگی میکنن. کلا خونوادگی این مدلی هستن که هیچ وقت تصمیمات درستی در مورد مسائل مربوط به سلامتی نمیگیرن و به شدت هم زورگو هستن برا همین هس که من یواشکی همه کارای مربوط به سلامتی و این چیزای خودمونو انجام میدم و اصلا نمیذارم بابام هیچ دخالتی داشته باشه و در دقایق اخر که کارا رو انجام دادم باخبرش میکنم.

ولی خلاصه من راه درستش رو به بابام نشون دادم که چیکار باید بکنن چون این چیزا رو دیگه خوب بلدم از بس تجربه کردم بعد بابام گفت ببین چندتا ادم حسابی نمیتونن درست تصمیم بگیرن اونوقت دختر من میدونه باید چیکار کنیم و هیچکی تو مخش نمیره. بعد تو دلم گفتم خب خود شمام همینطوری تازه صددرجه بدتر از همه اونایی .تصمیم درست نمیگیری که هیچی ،مانع تصمیم گرفتن درست هم میشی.

بعد اینکه یه ساندویج درستیده بودم واسه فیلم امشب که نشد اصلا دوبلشو پیدا کنم ،الان میخوام برم بیارم بخورم .

یه چیزی که مث مدرسه رفتن شده واسه من،ورزش هر روز هس. بین تمام کارام این ورزش کردن خیلی زوره ولی دیگه واجبه و به هیچ وجه نمیتونم انجام ندم فعلا رو همون 30 دقیقه ورزش کردن هستم البته ورزش سخت، بیشتر از این نمیشه چون کارام خیلی هس و نیاز به انرژی داره بعدا همون 45 دقیقه همیشگی رو انجام میدم.

یه سری چیزی هم واسه خودم خریدم خندم میگیره که بگم از واجبات بود و حتما میخواستم حالا فیلمشو میگیرم راستش اینقد فیلم میگیرم و اپلود میکنم که دیگه اپلود کردن عکس رو فراموش کردم برا این همش یادم میره عکس بگیرم.

کامپیوترمم کارت گرافیکش قاتی کرد و از کیس صدای یه بوق طولانی و دو بوق کوتاه اومد که خطای کارت گرافیک رو با زبون بی زبونی رسوند. البته قبل از رسیدن به کارت گرافیک یه سری باید رم ها رو دربیارم و جا بزنم بعضی وقتا با این ترفند خوب میشه فعلا که حوصلم نرسیده کیس رو از یه عالمه سیم جدا کنم و دربیارم فعلا کابل اچ دی ام ای رو وصل کردم مستقیم به گرافیک انبرد مادربرد.

فردا یا پس فردا چون فک نکنم فردا بتونم کار دارم خیلی مخصوصا باغبونی که به شدت لازمه و نمیشه دیگه هی عقب بندازمش،خلاصه یه بار که اتاق منفجر شدمو تمیز کنم کیس رو هم درمیارم و باز میکنم اگه با جا زدن دوباره رم درست نشد که کارت گرافیک رو درمیارم و دنبال یه فرصت مناسب میگردم تا بخرمش.فعلا که خدا رو شکر کنم که گرافیک انبرد هس.

هی روزگااااااااااااااار مهندس عزیزممممممممممم کجایی شاید هزاربار هر روز یادتم و حتی یه روز هم نبوده که به یادت نباشم کامپیوتر رو که میبینم انگار تو رو میبینم پس چطور میشه فراموشت کنم وقتی همش جلوی چشامی.صدات از ذهنم نمیره . و کافیه کسی یادش نباشه و یه اشاره کوچیک به حتی کلمه مهندس داشته باشه تا من همینطور اشکم جلوی همه سرازیر بشه و گریه کنم بعد همه هی بگن حواسمون نبود حتی مامان و بابام با گریه من بهم بریزن و میدونن من لحظه ای هم فراموشش نمیکنم چون سر و کارم با کامپیوتره. و من هی با گریه بگم چیزی نیس دست خودم نیس اصلا.

دنیا به کل برام بی ارزش شد یه باره وقتی مهندس عزیزم توش نیس. نمیخوام ناراحتتون کنم ولی من به هیچ وجه دیگه اندازه سر سوزنم واسه دنیا ارزشی قائل نیستم و کاشکی یه باره تموم میشد. توش زندگی میکنم انگیزه خیلی زیادی هم دارم برا کارام چون هدف دارم واسه هر کاریم ولی هدفا و انگیزه هام هیچ کدوم به دنیا وصل نیس هر کاری میکنم انگیزم و هدفم اخرش میرسه به خدا. فقط گذروندن دنیا و رضایت خدا.

برم دیگه شبتون بخیر و سلامتی باشه و یا علی .

[ سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴ ] [ 2:14 ] [ هرمیون ]

چون حال ندارم حرف بزنم اینا رو ببینید توش خیلی حرف زدم

کلیک رو عکس

فعلا شبتون بخیر و یا علی

[ جمعه دوم آبان ۱۴۰۴ ] [ 20:50 ] [ هرمیون ]

یه چیزی رو واستون تعریف کنم که برسیم به اون قسمت که نوشته ها رو پررنگ و برجسته کردم.

سلام . من یکی از عمه ها و یکی از عموهام رو که اصلا تو عمرم سه چهاربار دیدم خیلی دوس داشتم. مخصوصا که یه مشکلی هم عمم برا عروسش داش که مریض بود و عموم هم برا پسرش که خیلی پسر بد و دردسرسازی بود و اذیتش میکرد، خیلی دعا میکردم همیشه یادشون بودم و دعا میکردم خیلی ناراحت بودم که غصه بخورن برا این مسئله هایی که دارن.

چند هفته پیش که بابام رفت عمل کرد تقریبا نمیدونم سه هفته پیش یا چهار هفته دقیقا یادم نیس و مث بقیه چیزا زمانش از دستم در رفته، شبش بابام اومد خونه گفت بابام از پله پایین گذاشتم توی خیابون یهویی درد شدیدی گرفت و خلاصه اینقد شدید بود که پاش ورم کرد و اصلا نمتونس راه بره یه کشیدگی بود ولی بابام گیر داد به پلاتینای داخل پاش و گفتم بهتون که به زور دکتر رو مجبور کرد که اونا رو دربیاره. حالا قضیه ای که میخوام بگم برا قبلش هس.

اون شب بابام درد خیلی شدیدی داش دوتا روغن خشخاش فک کنم و روغن بنفشه خریده بود قبلنا که گفت اونا خیلی خوبه دردم بهتر میشه بعد من ازش گرفتم و گفتم بده من واست میزنم هر دوتا رو یه ربعی روغن رو بهش زدم و بعد بهتر میشد خلاصه تا ساعت 12 شب پیشش بودم بعد گفت برو بخواب فعلا بهترم منم رفتم خوابیدم که بهم پیام داد که درد دارم شدید من یهویی ا زخواب پریدم تا اینو دیدم رفتم اتاق بابام فک کنم ساعت نزدیک 3 بود دیگه باز روغن زدم و قرص بهش دادم و نون پنیر هم گفت بهم بده گشنمه دوبار هم چایی بهش دادم و بعد دیگه تا صبح نشستم با هم حرف زدیم و عکسای توی ایتاش رو نشونم میداد منم همراهیش میکردم تا سرگرم بشه زود بگذره و صبح بشه بره اورزانس.

بعد نمیذاش ما بریم گفت من نمیخوام شما دنبالم باشید و میخواس انبه هام یعنی همون عمه هام و عموم باهاش باشن راضی نشد خلاصه بعد صبح که از ساعت 7 زنگید بهشون هیچکی جواب نداد بعد ساعت 10 صبح زنگید اینقد چیزی گفتن که خواب ما رو بهم زدی و یعنی چی خب خودت برو و بابامم که اصن عصبانی گفت یعنی چی من از دیشب تا حالا درد دارم یه لحظه یکیتون بیاید منو ببرید.

بابامم چون خیلی خیلی کاری واسه اینا میکنه توقع داره ازشون یعنی از بچگی بابام زحمت کشیده و خیلی بهشون رسیده پدر هم داشتن ها ولی خب مریض بوده از بالا پشت بوم افتاده بوده و دیگه همون جوونیش مریض شده بوده.

خلاصه بابام همه اینا رو جورشون رو کشیده و اینا اصلا سرکار هم نمیرفتن بابام کار میکرده و شبانه هم درس میخونده. یعنی تا الااااااااااااااان هم دنبال همه کاریشون رو داره حتی خواهراش که شوهر دارن و برادراش که زن دارن و بچه دارن و سنشون هم زیاده ها هر کدوم چهار پنج سال با هم تفاوت دارن. ولی با این وجود بازم حتی خریداشون و همه رو هی میندازن گردن بابام نمیدونم یعنی چی واقعا خود بابام دوس داره اینطوری باشه.

بعد خلاصه پشت تلفن عمه هام و عموم خیلی داد و بیداد و خب دخترت ببردت اون که همش مادرشو میبره بابام گفت من خودم نمیخوام اون بیاد وقتی بستری بشم توی اتاقم چهارتخته که همه مرد و همراهاشون مرد هس نیمخوام اون بیاد.

بعد من بابامو بردم توی حیاط بشینه تا اونا که داشتن میومدن.

وقتی اومدن یه عمه هام که قد خرس هست و نزدیک 150 کیلو هم شاید بیشتر باشه و یه عموهام اومدن که در رو باز کردم اصن فرصت ندادن من گفتم سلام عمه جون و عموجون اونا یهویی به من توپیدن بدون سلام و هیچی که یعنی چی خب تو ببرش چطور مادرتو میبری این چه وضعیه با یه صدای خیلی جیغ جیغی و بد و بلندی که ادم کر میشد بعد بابام گفت ساکت باش چقد ابروریزی میکنی و اصن برید بیرون نیمخوام منو ببرید من اصن دلم خیلی شکست یه حالی شدم ولی خیلی سخت بغضمو نگه داشتم که بابام نبینه ناراحت بشه.

بعد دوباره عموم و عمم همزمان یهویی به من با پرخاش خیلی بدی گفتن خب زنگ بزن امبولانس بیاد گفتم نمیبره بیمارستان خصوصی زنگ زدم قبلنا فقط میبرن بیمارستان عمومی .بیمارستان خصوصی اصلا امبولانس دولتی رو قبول نمیکنه بیماری که باهاش بیاد. بعد عمه ی بی وجدانم هم دوباره با پرخاش شدیدتری بهم گفت چطور مادرتو همش میبری بیمارستان خب پدرتم ببر بعد گفتم بابام نمیذاره میگه کار تو نیس نیمخوام تو بین مردا باشی. اینبار یه بغض خیلی خیلی سنگین تری تو گلوم اومد و نتونستم جلو خودمو بگیرم خیلی یواشکی یه جوری اشکمو که سرازیر شد پاک کردم کسی نبینه. بابام گفت به دختر من چیزی نگو از دیشب تا حالا پیش من نشسته یه لحظه هم نخوابیده حالا تو داری چیزی بهش میگی.

بعد گفتن خب خیله خب پاشو بریم بابام گفت من میتونم پاشم وگرنه خودم میرفتم عموم هم گفت من نمیتونم بلندت کنم دستم درد میاد من این لحظه رو که دیدم گفتم نمیخوام کسی بابامو بلند کنه خودم زیر بغلشو میگیرم بعد سریع رفتم شونمو گذاشتم زیر بغلش و بابام بهم تکیه داد و بلندش کردم و بردمش سوار ماشین کردم.

خلاصه این گذشت .

چند روز پیش بابام گفت عمم رو عموم و یکی از عمه های دیگم رفتن دنبالش که کاراشو بکنن و ببرنش بیمارستان از صبح تا ظهر درگیر کارای بستریش بودن و بیمارستان خصوصی هم قبولش نمیکرده و بردنش عمومی. چون قندش خیلی بالا بوده چند وقت بعد پاش اوضاش بد شده بوده و انگشتای پاش و این حرفا،بیمارستان خصوصی هم گفته ما قبول نمیکنیم این مسئله ها رو، بعد خیلی دوندگی کردن تا بردنش عمومی و بستریش کردن و بعدم انگشتشو... که دیگه میدونید چیکار میکنن.

خلاصه تا الان هم که بیمارستان هس و مرتب پیشش میرن به نوبت البته به غیر از بابام که نمیتونه بره.

بابام وقتی داش برام میگفت یه سری تکون داد و گفت چقدر من به این گفتم اینقد چیزی نگو به دختر من چون بعدشم داش پشت تلفنم هی چیزی میگفت هی بهش گفتم خدا میبینه اینقد چیزی نگو تو چی چی میدونی اصلا. دختر من مث عقاب بالا سر مادر و پدرشه مراقب ما هس خوب نیس. ادم باید از خدا بترسه.

گفتم نه ولشون کن اصلا مهم نیس فقط ادم پدر و مادرش راضی باشن و خدا بسه. نیاز نیس که بقیه بدونن .گفت نه از بس حسودن نمیتونن دختر منو ببینن.

بعد به مامانم گفت چقد به محبوبه توپیدن و هی این بچه داره میگه عمه جون عمو جون هی توضیح میده هی عمه جون عمو جون بهشون میکنه خجالت نمیکشن هی این بچه آرووم داره حرف می،میگه بهشون هی دارن داد میزنن و میتوپن بهش. چقد ادما از خدا غافلن.

شکرخدا مامانم اونوقت که اینا توی حیاط هی این حرفا رو میزدن توی هال متوجه نشده بود و من تو دلم اون لحظه دعا میکردم نفهمه مامانم چون خودشم باید عمل میکرد چشماشو حالشم زیاد خوب نبود میترسیدم بفهمه حرص و جوش بهش بدن.

کلا یه تجربه ی خیلی بدی واسم شد تو زندگیم که هیچ وقت ادم دل به فامیل نبنده و فکر کنه پشتوانه ای داره.

خب فعلا برم خیلی حرف زدم یه خورده کار دارم انجام بدم شبتون بخیر و سلامتی و یا علی .

[ جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ ] [ 23:23 ] [ هرمیون ]

اصلا نفهمیدم ساعت داره 3 میشه . فک کردم ساعت نزدیک 2 هس. عجبا .

سلام اول یه چیزی بذارم تو گوشم پخش بشه یه کم حس بگیرم .

هوای تو دارد هوای دلم

پر از عطر یاسه فضای دلم

مرا با خود امشب ببر تا خدا

بخوان همنوا با نوای دلم

عنایت کن آقا بده حاجتم را

شکسته دلم را

شکسته تَرش کن

دلم را اسیر غم دلبرش کن

مرا مستفیض دعای سحر کن

مرا غرق فیض دعای سحر کن

عزیز من، عزیز من

علاج دل بیقرارم تویی

دلیل همه انتظارم تویی

چه جاجت به باران اگر تشنه ام

که سیرابم و چشمه سارم تویی

https://cdn.imgurl.ir/uploads/v11741_untitled_21341145228621_0.mp3

امروز به خودم هدیه دادم و یه خر کتاب و چندتا ماگ سفارش دادم .زشته برا کتاب این واژه رو بگم مثلا کار فرهنگیه .حالا خلاصه سفارش دادم. خیلی منتظرم. همیشه هم سفارشام رو اخر هفته میدم که قشنگ طعم انتظار رو بکشم .

میخواستم اپ بعدی رو کامل بیام ولی خب امشب قصد اپ کردن نداشتم . دیشب خیلی دلم گرفته بود یاد دوستم افتاده بودم ولی نمیشه که باهاش بحرفم مشغولیات داره سرش شلوغه دلم خیلی تنگ شده بود بعد صبح زود یهو دیدم زنگم زد و دیدم اشتباهی شماره منو گرفته . از خواب پریدما واقعا. بعد صدا دوستمو شنیدم گفت فلااااانی برو بار رو تحویل بگیر بعد گفتم خره اشتباهی منو گرفتی از خواب ورجستم گفت اااااااااااااا چرا شماره تو رو گرفتم خب نفهم از بس سرم شلوغه همش کار کار وقت نکردم حموم برم یه ماهه . گفتم برو الان گیج میشی مواظب خودت باش حواستو جمع کن بعد گفت سرم خلوت بشه بهت پیام میدم عزیزمی . کلی ذوق کردم دچار کمبود محبت شده بودم . والا به خدا .

خلاصه دلم اصلا یه هوای دیگه شد بعد باز خوابیدم .

خب فعلا بسه یه کم بخوابم دیگه کلی چیزی هس تعریف کنم واستون ولی اینقد ذوق دارم کارای خودمو انجام بدم و مشغولم که نشد بیام وبلاگ. سعی میکنم بیام و بتعریفم.

فعلا یا علی تا باز بیام .

[ جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ ] [ 3:2 ] [ هرمیون ]
Members

اتاق دوست داشتنی من

عکس از اتاقم

کتاب های دوست داشتنی من

کتاب های خارجی و ایرانی هری پاتر

سایر کتاب های جذاب

باغبانی های من

تصاویر باغبانی های سالانه ی خودم همراه آموزش

نقاشی های من

نقاشی های پاستل، آبرنگ ،مدادرنگی های خودم

نجاری های من

نجّاری و کار با چوب های من

بازی های کامپیوتری و رومیزی من

بازی های جذاب و ارزان کامپیوتری خودم

بازی های رومیزی من

دانلود فيلم آموزشي گلدوزي با چرخ خياطي همراه با توضيحات

آموزش گل دوزي با چرخ خياطي

دانلود فيلم آموزشي قلاب بافي همراه با توضيحات-در حال تكميل

آموزش قلاب بافي و نقشه خواني

دانلود فيلم هاي آموزشي روبان دوزي

فيلم آموزش روبان دوزي 1

فيلم آموزش روبان دوزي 2

جادوي آشپزي ...

منوي تصويري غذا

آموزش تصويري سفره آرايي

Statistic