|
جادوگري | ||
|
هنوز به خاطر همون پیام یه ربع هشت [ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 19:2 ] [ هرمیون ]
یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیس از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند سلام راستش اینقد ذهنم مشغولیات داشته که عمرا میتونستم بیام بنویسم. الانم داره ولی خب کمتر از قبل. چند روز پیش مامانم خیلی بیحال شد یعنی خیلی شبا اصلا حال بدی داش. بعد مامانم گفت بابام به دوستش که دکتره بگه که یه سِرُم تقویتی براش بنویسه و بهش بگه خیلی لرز داره. نمیدونم چه مدلیه که مامانم لرز داره ولی تب نداره. خلاصه منو هم که میشناسید اصن تا یکی میگه کوچیکترین چیزیمه یه حالی بهم دس میده. ولی مامانم که خدایی خیلی حالش بد میشد شبا یعنی بدتر از روزا. خلاصه که بابامم دوتا دوست دکتر داره که خدا قسمت هیچکی نکنه اینا رو. یکیشو که شاید یادتون باشه وقتی من چند سال پیش مریض شدم بابام به زور منو برد پیشش. مث روانیا میموند. شالمو رو دهنم گذاش و گفت الان ببین میتونی از بینی نفس بکشی من داشتم خفه میشدم مرتیکه عوضی دستشو از روی دهنم برنمیداش بعد اینبار یکی دیگه از دوستای درخشانش بود که دکتره. تقریبا فک کنم نزدیک بیست سالی هم از بابام کوچیکتره . مامانم خیلی بیحال یعنی در حدی که پامیشد از جاش نمیتونس راه بره خیلی سخت بود براش اینقد طاقت نداش. برا همین گفتیم بابام بزنگه به این بیاد خونمون مامانمو ویزیت کنه. حالا مگه گوشی رو برمیداش تا عصر زنگش میزد بابام. بعدش به بابام میگم خب بعد ببینه زنگ زدی باهات تماس میگیره. گفت نه تا حالا یه بارم نشده اینکارو بکنه. خلاصه بلاخره جواب داد تقریبا سرشب اومد خونمون . بعد گفت آزمایش مینویسم و بعدش دارو میدم. بعد منم خیلی ازش سوال کردم و حال مامانمو براش گفتم. بعد وقتی رفت مامانم گفت بهش نگفتی خون دماغ شدم .گفتم اااااااااا چطور یادم رفت بعد شمارشو از بابام گرفتم بهش زنگ زدم جواب نداد منم گفتم ولش کن این جواب نمیده بعدا وقتی ازمایش رو گرفتیم نشونش که بدیم بهش میگیم. ساعت ده و نیم شب بود که دیدم بهم زنگید دیگه فرداش که بماند چقد ما رو سوزوند تا آزمایش رو نوشت ولی مامانم نتونس بره ساعت نزدیک 10 وارد سیستم کرد در حالی که مامانم به سختی شب رو صبح رسوند خب نباید اب میخورد و (معذرت میخوام) دستشویی میرفت، بعد میخواس صبح زود ازمایش رو بده که این آقا ننوشته بود بعد خلاصه من پیام بهش دادم که زود بنویسه مامانم نمیتونه تحمل کنه دیگه. اعصاب ما رو بهم ریخت بعد نزدیک ظهر به من زنگ زده میگه آزمایش رو رفتید؟ گفتم نه حالا این رو داشته باشید تا امشب رو هم بگم در مورد این شماره و این چیزاش. هی خدا پناه میبرم به خودت از دست بنده هات بعد آزمایش رو دادیم بعدش که جواب رو بعد عید میدن .مامانم گفت بهش زنگ بزن بگو حالم خوب نیس یه سرُمی چیزی بده من یه خورده حالم جا خود بیاد. بعد زنگیدم گفت باشه. مینویسم براش. ما هی منتظر شدیم دیدیم پیام تامین اجتماعی نیومد. یعنی ننوشته بود هر چی منتظر شدم دیدم ایتا رو باز نکرده بعد فردا یعنی امروز دکتر به بابام زنگیده بود صبح بود به بابام گفت که نسخه بنویسم سرم رو ، به بابام گفته بود شماره اداره رو به دخترتون دادم بابام گفت شماره ذخیره کردی گفتم چه شماره ای؟ بعد بابام به دکتره گفت نداره بگید من بنویسم. به بابام نداد گفت حالا لازم نیس نمیخواد من سرم رو مینویسم تا ظهر بگیر. بعدش دم اذوون مغرب بود دکتر بهم زنگ زد بعد گفت من پیام دیشب رو ندیدم گوشیمو شبا خاموش میکنم روزا بهم زنگ بزن خواستی هم به موبایلم زنگ بزنی اشکالی نداره جواب میدم بعد خلاصه اخرش گفت سلام به مامان و بابا برسون خلاصه اینکه چندین روزه توی استرس شدید هستم واسه مامانم. این وسط مردم سوئ استفاده میکنن. پست هم چیزایی که سفارش داده بودم رو آورد ولی گذاشتم توی اتاقم که بعد باز میکنم ولی اصلا یادم رفت بعدازظهر یهو یادم اومد اصلا تعجب کردم از دست خودم چطور امکان داره پست چیزی بیاره بگیرم و یادم بره کلا ؟!!! اولین بار بود که اینجوری شدم. خدایی داغون شدم از استرس و فکر. عکس میگیرم نشونتون میدم یکی دو روز دیگه . توی سایت شهرداری هم درخواست نهال داده بودم اولین بارم بود ،واسم آوردن. قشنگ ترین اتفاق بود واسم [ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 23:38 ] [ هرمیون ]
اصلا هم نفهمیدم پیامی که یه ربع 8 شب گذاشته شده مال کیه سلام کمتر یه ساعت دیگه ارسال میکنم تقاضا برا درددلم زیاده [ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 22:46 ] [ هرمیون ]
یه خورده میام باهاتون درددل کنم یه خورده تحملم کنید واقعا نیاز دارم باهاتون حرف بزنم. چون شما بهتر از تمام کسایی هستید که میشناسم . دقیقا هم مث همون شعر میمونه که: بیگانه به بیگانه ندارد کاری ، خویش است که در پی شکست خویش است برا همین و طی تجربه هایی که دارم بهتون میگم هیچ وقت برا خودی و آشنا درددل نکنید، شک نکنید که پشیمون میشید. واقعا دارم اینو بهتون میگم و جدی بگیرید اینو توی زندگیتون. [ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 19:13 ] [ هرمیون ]
کلی میخوام بیام حرف بزنم ولی وقتشو ندارم. ولی واقعا میخوام حرف بزنم اینطوری انگار یه چیزی کمه هی روزگار سلام [ سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 14:54 ] [ هرمیون ]
یه سایت هس توی کاشون خوراکی ازش میخرم.شبیه پیک میمونه با چندین فروشگاه بزرگ همکاری دارن. اینطوریه که بعد از خرید یه پیام میاد که یه پیشنهاد میدی بهشون. منم بهشون پیام دادم گفتم تنوع محصولاتتون رو زیاد کنید بعد امروز دیدم که یه عالمه غذای گربه آوردن سلام دارم دوباره بازی نصب میکنم نمیدونم از کجا بگم. اول واسه تلطیف عواطف این گلای خوشگل منو ببینید
. یه بید شهدخوار هم هر روز از صبح تا شب میاد سر این گلا
راستش حالم چندبار گرفته شد. یکی اینکه اینقد برف اومد اونم دوبار که سقف هال نم داد. بابام هم بااین تعمیراتش الان سقف هال ما اینطوری شده
اون فیلم ترسناکه رو دیده بودین که از نم دیوار یه موجود وحشتناک میومد بیرون دقیقا شبیه همونه. انگار سر و ته شده شما بلدید چطوری اینو میشه درست کرد. چون نمیتونم تا تابستون تحملش کنم. نگاش میکنم اعصابم خورد میشه. حاضرم خودم درستش کنم ولی چند ماه صبر نکنم تا یکی بیاد درستش کنه. یعنی از الان تا خود تابستون باید خودمو بکشم که زود اینجا رو درست کنن حال گیری بعدیم این بود که رفتم از روی همین طاقچه بالای کامپیوترم یه بازی بردارم که زرتی دستم خورد به یکی از این سربازا و کلا خرد شد
دیگه بقیشون رو حتما باید با چسب سر جاشون ثابت کنم که وقتی چیزی بهشون خورد نیفتن. خیلی سال هس اینا رو دارم فک کنم یه 20 سالی میشه. اینقد دوس داشتم اینا رو بخرم که هر چی سرباز کوچولو هم میدیدم میخریدم کلا خیلی خوشم میاد از این نظامیا
یکی هم صد ساله پیش آویز واسه جاسوییچی خریده بودم که به گوشیم وصل میکردم الان دیگه دلم نمیاد به گوشی وصل کنم چون میترسم بیرون بیفته متوجه نشم
یه فیلم گرفتم برا آپارات، خواهرم دیده میگه کشتی ما رو با این شب بوهات. همش از اینا میگی ولی خب امروز سفارش یه قاب ساده واسه گوشیم دادم یه آبرنگ 6 رنگ هم خریدم واسه خودم حالا وقتی قاب ساده گرفتم فیلمام متنوع تر میشه راستش یه جورایی همیشه عاشق این بودم که با فیلم با همه حرف بزنم ولی خب جور نمیشد دیگه. حالا جبران میکنم فقط من هنور متوجه نشدم دوربین گوشیا چطوری کار میکنه. الان دوتا دوربین داره ولی هر مدلی که فیلم میگیرم فقط از یه دوربین استفاده میشه وقتی حالت حرفه ای هم میزنم دستمو جلوی دوربینا میگیرم فقط از یکیش همیشه فیلم میگیره. یکی بهم بگه چطوریه تو رور خدا؟ خب زودتر ارسال کنم شبتون بخیر و سلامتی باشه یا علی [ جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 23:14 ] [ هرمیون ]
دوستان نطقم باز شده احتمال 50 درصد اپ خواهم کرد تا فردا صبح [ جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 15:0 ] [ هرمیون ]
سلام راستش حرفم نمیاد . وقتی یه وقفه میفته بین پست کردنام دوباره سخت به حرف میام . بدتر از همه اینکه خواستم تنظیمات ریجستری کامپیوترمو برگردونم به حالت اول، زپرتی همه رو زدم نابود کردم کلا از نظر نرم افزاری برگشت به حالت اول. اخه حوصلم نمیرسید ویندوز نصب کنم. برا همین بازی ترمیناتورم کلا رفت اصلا دیگه یه باره حرفم نمیاد [ سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 22:42 ] [ هرمیون ]
بعلههههههههههههههههههه اونا بست صندوق رای بود من رای میدهممممممممممممممممممممممممم تو رای میدهییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی سلام علیکم گفتم این یکی دو روز که اپ نمیکنم یه سلامی عرض کنم مامانم خوبه شکر خدا قربونتون برم که پرسیدید ان شالله همیشه خونوادتون سلامت باشن و شاد دوستتون دارم سلامت باشید همیشههههههههههه [ جمعه یازدهم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 19:9 ] [ هرمیون ]
این چیست؟ کی میتونه حدس بزنه؟
[ پنجشنبه دهم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 16:26 ] [ هرمیون ]
سلام .اعیاد شعبانیه مبارک باشه راستش چند روز هس که به خاطر روزای قشنگی که توی شعبان هس گفتم حرفای ناراحت کننده نزنم. چند روز پیش مامانم خون دماغ شد بعد کلا چون دراز کشیده بود و بلند شد متوجه شد بعد حالا توضیح زیادتر نمیدم خلاصه من دیگه خیلی ترسیدم اصلا قلبم داش از دهنم درمیومد. یعنی نه اینکه مثال باشه که بگم قلبم از جاش دراومده بود واقعا همینطروی بود قلبم رو سرجاش حس نمیکردم انگار از سرجاش بیورن اومده بدو میزد . فشارشو اخه میگیرم بالا نبود برا همین به شدت اعصابم بهم ریخت که من که فشارشو میگیرم نکنه اشتباه میگرفتم و خلاصه که لجبازیای مامانمم به کنار که این کارش باعث میشه واقعا من ده سال انگار از عمرم تموم میشه یعنی واقعا میگم اگه لجباز نبود این مواقع من کمتر ضربه میخوردم زنگ زدم اورژانس و این حرفا. چون این وقتا اینا واقعا به داد من با یه آدم لجباز میخورن. خلاصه این دیگه دید من حالم بدتر هس گفت میفرستم بیان قرار بود یه موتوری بفرسته که یه ماشین خیلی گنده امبولانس فرستاد. فشارش رو گرفت گفت 14 رو 8 نمیدونم رو چند هس. بعد اصلا یه جوری انگار اب رو من که اتیش انگار گرفته بودم ریختن. خوشحال شدم که از فشارش نبوده. بعد دیگه هیچ نشونه ای دیگه نبود. آسپرین هم نمیخوره اتفاقا چون خونش رقیق هس اسپرین هم رقیق میکنه خلاصه که یادم اومد دو روز پشت سر هم زنجبیل خیلی زیاید خورد. بدونید زنجبیل کار اسپرین رو میکنه خونریزی هم میاره اگه زیاد بخورید. حالا از هر جایی باشه. ان شالله که همین بوده. لجبازیای بعدیشم اینکه اصلا دکتر نرفت گفت چیزیم نیس. هیچ نشونه ای هم دیگه نداش اصلا هیچی. علائم حیاتی گرفت گفت خوبه و سوال کرد و این حرفا. نمیدونم والا دیگه. در هر صورت من که به شدت حالم بد شد و برا همین قرصای ضداسترسم رو شروع کردم به خوردن .تا دوباره به خودم مسلط بشم و حالم درست بشه. یعنی کل بدنم میلرزید قبلنا دستام میلرزید فقط اینبار اینقد که ترسیدم واقعا کل بدنم میلرزید. خب دارو هس این مواقع ادم بخوره به حالت قبلش برگرده استرس از من خارج بشه. هم کلاسیام باهام حرف زدن و خیلی حالمو خوب کردن حال خیلی بدی داشتم. یه خودره بی باکم کردن. که جلوتر اینقد نترسم. حالا خیلی خوبم تقریبا 90 درصد خوب شدم. ولی واقعا صد سال انگار رو عمرم اومد اینقد برام سنگین بود و حالم بد شد . خلاصه که اگه دیدید یه مدت نیستم برا اینه که حالم خوب بشه بیام. خب فعلا یا علی [ یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 16:41 ] [ هرمیون ]
یه فیلم واسه آپارت گرفتم ولی خوب نبود تازه یادم رفت گوشی رو افقی بگیرم واسه امتحان حالا بد نبود سلام امروز دوشنبه س. فردای تولدم سخنرانی تولدم رو میذارم سر فرصت دیروز چیزایی که سفارش داده بودم رسید. راستش مهمترینشون همون کابل واسه گوشیم بود. یعنی چطور حساب میکنن که یه کابل به این کوتاهی رو میذارن روی گوشی. منم گوشیمو واسه شارژ میزنم به محافظ کامپیوتر که اگه برق نوسانات داش اثری روش نذاره. اینو مهندس کامپیوترم بهم گفته اتفاقا هم وقتی گوشی رو شارژ میذارم حالا همه زنگ میزنن یه کابل 2 متری خریدم. روی شارژر نوشته بود 2 A (آمپر) بعد سیمشو بین همه یافتم و به مهندس عکسشو نشون دادم گفت درسته. شکر خدا خریدم. اصلا همت اینو نداشتم که بشینم انتخاب کنم. برا همین نمیخریدم جنسش کنافی هس خیلی خوبه
بعد دیگه اینکه یه پایه واسه گوشیم خریدم
خیلی باحاله . راحته خیلی .برا فیلم و عکس خیلی خوبه. جنس سه پایه فلز هس روکش پلاستیک داره. همه حالتی هم میگیره یه سری مبدل هم خریدم. واسه گوشیم. یکیشو چون میخواستم کیبورد تبلت بهش وصل کنم
با این راحت با گوشی تایپ میکنم. البته هر وقت مجبور شدم. یه مبدل OTG - تایپ سی گرفتم واسه خاطر اینکه فلش رو به گوشی بتونم وصل کنم. حالا فلش مدل تایپ سی هم هس ولی من دیگه زیادیم میشه
یه چیز باحال دیگم خریدم که خیلی ارزون بود فکر نمیکردم اینقد ارزون باشه یه تصورات دیگه ای داشتم ازش. قلم لمسی بود
و باز سلام که روز سه شنبه یعنی شب البته هس. میخوام اعلام کنم امشب اپ میکنم ولی میترسم نتونم. چون هر روز یکی حالش خوب نیس یا خودم حالم خوب نیس. امروز خودم روی پروژه ی آپارات کار میکردم خیلی از این کار خوشم میاد الانم کلی ذوق کردم خب دیگه ارسال کنم. از همه ی آبجیای عزیزم که هبم تبریک گفتن تولدمو، خیلی ممنونم ازشون اصن پیاماتونو که میخونم خیلی ذوق میکنم چندبار میخونم هر کدومو اینا واسه تولدم بود به جاتون میخورم عوضش
بازم ازتون ممنونم از اینکه واسم پیام گذاشتید واقعا خشوحالم کردید خیلی ذوق میکنم برا همین زود به زود میام اپ میکنم. گفتم که من بی جنبه هستم [ چهارشنبه دوم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 0:41 ] [ هرمیون ]
شما حالا یه سری بزنید اخرای شب به احتمال زیاد اپ میکنم امیدوارم [ سه شنبه یکم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 20:22 ] [ هرمیون ]
|
||