جادوگري
subjects
.
-

بخش آپارات و فیلم های من!!!

واقعا همه سعیمو میکنم بخوابم و خوابم نمیبره امشب واقعا قصد کردم بخوابم همینطور دیشب، ولی نشد خوابم نبرد دیشب حتی کلا سر کامپیوتر هم نیومدم اخر شب رفتم رو تخت دراز کشیدم بعد همینطور تا 4 صبح .

سلام نمیدونم شما همون شبی که حمله شد بیدار بودید یا نه؟ دقیقا ساعت 3 بود نزدیکای اذوون ولی یه ربع مونده بود من با یه عزیزی همینطوری از سر شب حرف میزدم و کلا یه دلخوری داشتیم که دقیقا به محض اینکه همه چی رفع شد بعد بهم گفت که اخبار چی میگه در مورد تهران، من فکر کردم شوخی میکنه بعد یه خورده من شوخی کردم سر این قضیه و گفت اونجا خبری نیس من باز جدی نگرفتم ولی گفتم برم لب پنجره ببینم.

از اتاقم اومدم بیرون هنوز وسط هال نرسیده چند قدم مونده بود به پنجره برسم دیدم صدای دام دام میاد .اصلا یه حالی شدم واقعا فکر کردم خواب میبینم پاهام شروع کردن به لرزیدن رفتم لب پنجره دیدم یه سره دارن میزنن یعنی پشت سر هم. من خب نمیدونستم چی به چیه تو تصورم این بود که از اسمون دارن میزنن و رد میشن وهمینطور جلو میان و میزنن. گفتم نزدیک ماست الان به ما میرسه تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن. هیمنطوری وسط هال وایسادم همه رو صدا میزدم ولی صدام درنمیومد تاریکی بود و من هی تو خودم صدا همه میزدم. بعد رفتم بالا سر یکی یکی از خونوادم و هر اتاقی صدا زدم و میگفتم پاشو ولی میگفتم تهران رو زدن نگفتم که ما رو هم دارن میزنن بعد به سختی همه رو بیدار کردم اخه اصن تو مخیلات کسی هم نمیگنجید که همچین چیزی اتفاق میفته مث خواب بود یا واقعا کسی که به ادم میگه فکر میکنی سربه سرت میذاره و شوخی میکنه مث خودم.

نمیدونم قبل صدا زدن یا بعد از صدا زدن رفتم سراغ گوشیم گفتم واقعا دارن میزنن اینجا رو چیکار کنم لب پنجره رفتم قشنگ صداش میاد بهم گفت از پنجره دور شو. بعد همینطوری گوشی تو دستم بود همه تو هال اومدیم و تلویزیون رو روشن کردیم ببینیم چه خبره چه خبر میشه.

من دقیقا دو سال بود که خواب میدیدم که همچین چیزی اتفاق افتاده و خیلی واقعی بود و اصلا نمیشد بگذری و بگی یه خوابه برا همین از همون موقع چندتا کیف بسته بود و آماده بود فقط طبقه پایین بود چون جا میگرفت حالا بالا گذاشتم .

پنجره ها رو هم چسب ده سانت گرفتیم و زدم ولی همه رو کامل نزدم.

ادم برا عزیزاش نگرانه. من 90 درصد ترس و نگرانیم برا غیر خونوادم بود چون خونوادم که پیشم هستن استرسای بدی رو تحمل کردم چون خبرا رو که میخوندم بدنم میلرزید تا یه اتفاقی میفتاد تا مستقیم پیامی نمیدیدم خیالم راحت نمیشد.وقتی هم میدیدم بی اختیار شروع میکردم گریه کردن از خوشحالی و هزار بار میگفتم خدایا شکرت.

الانم که خوابم نمیبره برا همینه اون لحظه ها رو فراموش نکردم و یهو فکر اینکه باز اتفاق میفته حال بدی پیدا میکنم. یه کم بهتر شدم ولی نه انگاری ، الان ساعت از دو رد شد .

خب دیگه برم تا اذوون بگن. شبتون بخیر و سلامتی و یا علی

[ جمعه سیزدهم تیر ۱۴۰۴ ] [ 2:11 ] [ هرمیون ]

Members

اتاق دوست داشتنی من

عکس از اتاقم

کتاب های دوست داشتنی من

کتاب های خارجی و ایرانی هری پاتر

سایر کتاب های جذاب

باغبانی های من

تصاویر باغبانی های سالانه ی خودم همراه آموزش

نقاشی های من

نقاشی های پاستل، آبرنگ ،مدادرنگی های خودم

نجاری های من

نجّاری و کار با چوب های من

بازی های کامپیوتری و رومیزی من

بازی های جذاب و ارزان کامپیوتری خودم

بازی های رومیزی من

دانلود فيلم آموزشي گلدوزي با چرخ خياطي همراه با توضيحات

آموزش گل دوزي با چرخ خياطي

دانلود فيلم آموزشي قلاب بافي همراه با توضيحات-در حال تكميل

آموزش قلاب بافي و نقشه خواني

دانلود فيلم هاي آموزشي روبان دوزي

فيلم آموزش روبان دوزي 1

فيلم آموزش روبان دوزي 2

جادوي آشپزي ...

منوي تصويري غذا

آموزش تصويري سفره آرايي

Statistic