|
جادوگري | ||
|
این بیسکویتا حسش خیلی خوبه
خیلی خوشمزه س. کرم بین بیسکویتش خیلیییییییییی زیاده خیلی هم میصرفه 90 تومن قیمت این جعبه س یه عالمه بیسکویت توشه سلام دلم میخواد امروز برم تو حیاط و گلدونا رو مرتب کنم و بذارم واسه پاییز دیگه که شب بو توشون بکارم یه خورده از این کارا دارم که فکرم درگیروشنه انجام بدم فکرم آزاد بشه هی نمیخوام آفتاب بخوره به گلدونا یه روزنامه هم روشون بندازم و سنگ روشون بذارم که باد نبره. تقریبا دو ساله که تابستونا هوا ابریه و خاک توشه. سرخ رنگ و یه جوریه. قبلنا اصلا اینطوری نبود. به خاطر همینه دیگه تابستونا رو دوس ندارم چون این شکلی میشه دوس داشتم همون آفتاب سوزان یه دستی که بود باشه. من عادت به هوای این شکلی ندارم اونم تو تابستون کاشون. تو اینترنت تقریبا 13 یا 14 ساله یه دوست خیلی خوب دارم خیلی خووووووووب همین چند وقت پیش هم یه پول خیلی خیلی زیادی بهم قرض داد که ماهی دو تومن تا چند ماه بهش برگردونم. یعنی دوستی که اصلا ندیدی از نزدیک و نه فامیله نه همشهریت هس هیچی ولی بهم اعتماد کرد من این سر ایران اونم اون سر ایران. توی بدترین روزای زندگیم همیشه هس یه دوست خیلی عادی و نرمال که هیچ پیچیدگی نداره هیچ ابهامی نداره همه چیه زندگیش رو هس و اصلا انگار خونوادته. یعنی توی کل زندگیم تنها ادم عادی که دیدم همینه. هر چقدر ناراحت بشم یا هر چقدر خسته بشم و اعصابم بهم بریزه انگار یه گوشه ذهنم نشسته و دلم بهش خوشه. میدونم اون هس اونو دارم. کاشکی همه یکی از این آدما توی نزدگیشون باشه خیلی زندگیه ادم رو قابل تحمل تر میکنه مخصوصا تو لحظه های خیلی اعصاب خوردکن زندگیت. وقتی یه چیزی واسم سخت میشه میترسم یا هر چی بهش میگم بعد با دو سه تا جمله از این رو به اون رو میشم و میرم دوباره دنبال کارام و با اراده زیاد انجام میدم و تموم میکنم. خیلی خوشحالم که هس اینطوری دنیا رو دوس دارم و ناامید نمیشم که ادما چقد بد هستن. اینجوری میگم ادم خوبم هس منم یکیشو دارم خود امام زمان عج نگهدارش باشه. تنها کسیه که نازی منو صدا میکنه توی بیمارستان توی اتاق که نشسته بودم خودم قهوه داشتم برده بودم بخورم ولی اونجا هم از این ساشه های قهوه میدن .قهوه سه در یک داده بودن اصلا هیچ تاثیری اینا نداره تو بیداری. یعنی تا خوردم بیشتر بی حال شدم تا انرژی بگیرم یکیشو درستیدم. کتری برقی هم رو اتاق هس
بعد تا نصفشو خوردم یه باد سردی میومد دم صبح بود رفتم پنجره رو ببندم خوردم به قهوه و ریخت همش رو میز .یعنی بگم چه بساطی شدا. این عسک قبلش هس کمک پرستار گفت بهت پتو بدم من گفتم نه بابا گرمه نیمخوام ولی نمیدونستم شب اینقد سرده. طبقه هم هر چی بالاتر میره سردتر میشه. خلاصه که یخ زدم خوبه مریض نشدم. میگفتم خدایا مریض نشم که بدبخت میشم هیچ کاری نمیتونم بکنم اونوقت جونم درمیاد. اون سانسوره کارت همراهه خب فعلا بروم یا علی تا بعد که باز بیام یه کرای دارم انجام بدم [ سه شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۴ ] [ 15:57 ] [ هرمیون ]
|
||