|
جادوگري | ||
|
یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیس از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند سلام راستش اینقد ذهنم مشغولیات داشته که عمرا میتونستم بیام بنویسم. الانم داره ولی خب کمتر از قبل. چند روز پیش مامانم خیلی بیحال شد یعنی خیلی شبا اصلا حال بدی داش. بعد مامانم گفت بابام به دوستش که دکتره بگه که یه سِرُم تقویتی براش بنویسه و بهش بگه خیلی لرز داره. نمیدونم چه مدلیه که مامانم لرز داره ولی تب نداره. خلاصه منو هم که میشناسید اصن تا یکی میگه کوچیکترین چیزیمه یه حالی بهم دس میده. ولی مامانم که خدایی خیلی حالش بد میشد شبا یعنی بدتر از روزا. خلاصه که بابامم دوتا دوست دکتر داره که خدا قسمت هیچکی نکنه اینا رو. یکیشو که شاید یادتون باشه وقتی من چند سال پیش مریض شدم بابام به زور منو برد پیشش. مث روانیا میموند. شالمو رو دهنم گذاش و گفت الان ببین میتونی از بینی نفس بکشی من داشتم خفه میشدم مرتیکه عوضی دستشو از روی دهنم برنمیداش بعد اینبار یکی دیگه از دوستای درخشانش بود که دکتره. تقریبا فک کنم نزدیک بیست سالی هم از بابام کوچیکتره . مامانم خیلی بیحال یعنی در حدی که پامیشد از جاش نمیتونس راه بره خیلی سخت بود براش اینقد طاقت نداش. برا همین گفتیم بابام بزنگه به این بیاد خونمون مامانمو ویزیت کنه. حالا مگه گوشی رو برمیداش تا عصر زنگش میزد بابام. بعدش به بابام میگم خب بعد ببینه زنگ زدی باهات تماس میگیره. گفت نه تا حالا یه بارم نشده اینکارو بکنه. خلاصه بلاخره جواب داد تقریبا سرشب اومد خونمون . بعد گفت آزمایش مینویسم و بعدش دارو میدم. بعد منم خیلی ازش سوال کردم و حال مامانمو براش گفتم. بعد وقتی رفت مامانم گفت بهش نگفتی خون دماغ شدم .گفتم اااااااااا چطور یادم رفت بعد شمارشو از بابام گرفتم بهش زنگ زدم جواب نداد منم گفتم ولش کن این جواب نمیده بعدا وقتی ازمایش رو گرفتیم نشونش که بدیم بهش میگیم. ساعت ده و نیم شب بود که دیدم بهم زنگید دیگه فرداش که بماند چقد ما رو سوزوند تا آزمایش رو نوشت ولی مامانم نتونس بره ساعت نزدیک 10 وارد سیستم کرد در حالی که مامانم به سختی شب رو صبح رسوند خب نباید اب میخورد و (معذرت میخوام) دستشویی میرفت، بعد میخواس صبح زود ازمایش رو بده که این آقا ننوشته بود بعد خلاصه من پیام بهش دادم که زود بنویسه مامانم نمیتونه تحمل کنه دیگه. اعصاب ما رو بهم ریخت بعد نزدیک ظهر به من زنگ زده میگه آزمایش رو رفتید؟ گفتم نه حالا این رو داشته باشید تا امشب رو هم بگم در مورد این شماره و این چیزاش. هی خدا پناه میبرم به خودت از دست بنده هات بعد آزمایش رو دادیم بعدش که جواب رو بعد عید میدن .مامانم گفت بهش زنگ بزن بگو حالم خوب نیس یه سرُمی چیزی بده من یه خورده حالم جا خود بیاد. بعد زنگیدم گفت باشه. مینویسم براش. ما هی منتظر شدیم دیدیم پیام تامین اجتماعی نیومد. یعنی ننوشته بود هر چی منتظر شدم دیدم ایتا رو باز نکرده بعد فردا یعنی امروز دکتر به بابام زنگیده بود صبح بود به بابام گفت که نسخه بنویسم سرم رو ، به بابام گفته بود شماره اداره رو به دخترتون دادم بابام گفت شماره ذخیره کردی گفتم چه شماره ای؟ بعد بابام به دکتره گفت نداره بگید من بنویسم. به بابام نداد گفت حالا لازم نیس نمیخواد من سرم رو مینویسم تا ظهر بگیر. بعدش دم اذوون مغرب بود دکتر بهم زنگ زد بعد گفت من پیام دیشب رو ندیدم گوشیمو شبا خاموش میکنم روزا بهم زنگ بزن خواستی هم به موبایلم زنگ بزنی اشکالی نداره جواب میدم بعد خلاصه اخرش گفت سلام به مامان و بابا برسون خلاصه اینکه چندین روزه توی استرس شدید هستم واسه مامانم. این وسط مردم سوئ استفاده میکنن. پست هم چیزایی که سفارش داده بودم رو آورد ولی گذاشتم توی اتاقم که بعد باز میکنم ولی اصلا یادم رفت بعدازظهر یهو یادم اومد اصلا تعجب کردم از دست خودم چطور امکان داره پست چیزی بیاره بگیرم و یادم بره کلا ؟!!! اولین بار بود که اینجوری شدم. خدایی داغون شدم از استرس و فکر. عکس میگیرم نشونتون میدم یکی دو روز دیگه . توی سایت شهرداری هم درخواست نهال داده بودم اولین بارم بود ،واسم آوردن. قشنگ ترین اتفاق بود واسم [ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ] [ 23:38 ] [ هرمیون ]
|
||