|
جادوگري | ||
|
من امشب اومدم که بازم پست بذارم ولی ببخشید واقعا نشد. چون یکی از هم کلاسیام ناراحت بود از دست شوهر و خونواده شوهرش، باهاش حرف میزدم. شهر غریب هم زندگی میکنه، خیلی اذیت میشه از این بابت. واقعا حالا کسایی که قصد مزدوجی دارن اینو بدونید به هیچ وجه خواستگاری که از شهر دیگه هس رو قبول نکنید. این بزرگترین اشتباه زندگیتونه. یکی از دوستای دیگم هیچ مسئله ای هم نداره شوهر و خونوادشم خوبن ولی همین که شهر غریب رفته خیلی ناراحته و میگه اصلا شاد نیستم اینجا. با اینکه شوهرم خیلی خوبه. گریه میکنه همیشه. مردا اگر خوب هم باشن توی شهر غریب به درد نمیخورن. (حالا اصلن که خوبم نیستن یعنی از من داشته باشید خودتونو برا کسی که توی شهر دیگه س نکشید هر وقت با هم کلاسیام حرف میزنم بعدش که تموم میشه سجده شکر بر من واجب میشه خدایاااااااااااااااااااااااااا: پسران مردم را ارزانیه مادرشان بفرمااااااااااااااااااااااااااااااااااا... همگی با هم: آمیییییییییییییییییییییییییین جای این الماس های گرانبها را تنگ ننه هایشان محکم بگردااااااااااااااااااااااااان قربونت برم خدا که اصلا منو شوهر ندادی. اینقد حیفت میومد به خدا اصلا حیف همه دخترا که ازدواج کنن دیگه بعضیا که ازدواج نکردن و افسرده هم میشن رو کجای دلم بذارم؟!!! انگار چه مُلک و پادشاهی رو از دست دادن. من برم خستم. خیلی اون طرف منبر بودم [ یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 1:54 ] [ هرمیون ]
|
||