|
جادوگري | ||
|
خبر نداری عطر تو میرسه به این حوالی چیکار کنم به کی بگم دست رو دلم نذاری خبر نداری که نداری من شدم چه عالی چه حالی داره این شبا باروون و بی قراری
هیچکی به خودش نگیره .من فقط برا گل شبوی عزیزم شعر رو گفتم سلام واقعا اگه فکر میکنید یه لحظه هم من وقت داشتم به شدت در اشتباهید از سختیاش بگذریم و استرسایی که داشتم و دارم. خیلی خونه تکونیه سختیه. فرشا رو شستم . نمیدونم گفتم بهتون یا نه. سه تا پادری گرد بزرگ رو شستم و یه قالیچه. بعد حیاط و پارکینگ رو شستم و کل راه پله ها رو. حالا بیخیال که چیکارا کردم. خونه تکونی معلومه چیا هس. گلای شب بوی عزیزم همه دارن باز میشن و با باز شدنشون خستگی از تنم میره. شبا کل حیاط پر میشه از بوی شب بوهای خوشگل و ناز و عزیزم یه تغییر اساسی هم دادم توی اتاقم قاب عکس عشقمو هم زدم به اتافم دفعه بعد قاب عکس کیو زدم بهتون نشون میدم. فردا شاید اپ کنم یا پس فردا. یه چیزایی سفارش دادم که منتظرم بیاد چیزای خاصی نیس راستی کتاب باغبان شب رو خوندم بینهایت کتاب قشنگیه راستی امسال دیگه یادم بود سبزه برا عید
البته این عکس برا چند روز پیش هس. خب ان شالله بازم میام قبل عید اپ میکنم البته اگه به فنا نرفتم تا عید [ جمعه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۱ ] [ 23:10 ] [ هرمیون ]
|
||