|
جادوگري | ||
|
سلام
من فقط موندم كه چرا هر چي جمع و جور ادم ميكنه بازم انگار خونه خودش چيزي به وجود مياره كه هر چي جابجا ميكني تموم نميشه ديروز يه عالمه پلاستيك و اين چيزا توي يه پاكت خيلي بزرگ كردم .تازه به هيچ وجه هم پلاستيك جمع نميكنيم و دور ميريزيم كه جمع نشه ادم گيرش باشه خلاصه بازم ديروز يه پاكت بزرگ پلاستيك مث جعبه پلاستيكي ميوه و ديگه چي بود خلاصه يه جايي هس توي كوچمون كه چندتا از اين پسراي پلاستيكي يعني اينا كه ميان ميخرن گفتن هر چي پلاستيك ميخوايد دور بريزيد بندازيد اينجا ما هم گفتيم خب گناه داره ادم لاي آشغالا نندازه همشو ميندازم اونجا هر چند وقت يه بار ميان سر ميزنن و برميدارن يه جاي ديوار كشيده شده اي هم هس بعد خلاصه اينكه داشتم اين پاكت رو مينداختم كه يه زنه از كوچه اصلي از جلوي كوچه ما رد شد نيدونم از كوجا بود از كوچه هاي ديگه بود غير كوچه ما. بعد خلاصه اين پاكت پلاستيك رو انداختم كه اين زنه يه نگاهش كرد انگار ادم كشتم بعد ديگه همچنان خونه تكوني ادامه دارد .روند اروومي رو پيش گرفتم توي خونه تكوني يه روز تمام هم داشتم كتابخونه رو مرتب ميكردم و كلي كتاب هم توي راه پله هاي پشت بوم بود كه اونا رو هم جا دادم توي كتابخونه.اعصابم خورد ميشه هر كي كتاب برميداره اصن كاري نداره ديگه بذاره يا نذاره يا جوري برميدارن كه همش به هم ميريزه ادم خب خسته ميشه اينقد اين مرتب كردن كتابخونه كار كمرشكني هس كه نگو اينبار ديگه جوري چيندم كه اصن نشه كتاب بيرون كشيد ازش بعد خلاصه حاصل زحماتم اين شد
امروزم كل سبزياي باغچه هامو كندم و جاشون گل كاشتم.سبزيام خيلي شدن مخصوصا گشنيز و جعفريا دلم نميومد بكنمشون ولي خب جا ندارم ديگه . واي راستييييييييييييييييييي خيلي ناراحت شدم يعني اصن حالم گرفته شد.بادووم رو تقريبا يه روز آب كرده بودم بعد كاشتم ميدونستم سبز ميشه ولي اصن اينقد ادم مشكلات داره كه يادم رفته بود بادوومم كاشتم كلي غصه ميخورم از ظهر تا حالا ولي اميدوارم سبز بمونه و بزرگ بشه اخه ريشه داره خيلي. تازه يه بادوومم كرده بودم ته گلدون كه كود ميدرستم مطمئن بودم اون بادووم سبز نميشه ولي وقتي رفتم گلدون كود رو برگردوندم وي خاك باغچم ديدم كه بادوومه سبز شده اين عسك باغچم قبل از كندن سبزيام
بعد جاشون گل كاشتم البته بذر گل.گل شب بو و هميشه بهار و شويدي و اطلسي و ميخك و بنفشه آفريقايي بعد فلفل دلمه هم كاشتم با هندونه و كدو ان شائ الله همشون دربيان به اميد خدا به هاچ زنبور عسل در اين عكس توجه كنيد
تا نايلونا رو از روي باغچه هام كنار زدم انگار اين زنبوره عشله منتظر نشسته بود تندي رفت روي گلاي شب بو بشينه يه ساعت دورش بود مگه كنار ميرفت تازه وقتي دستمو نزديك تر ميكردم كه گشنيزا رو بكنم فوري ميومد توي صورتم بعد ديگه اينكه اينم نخاشي جديدم اين قلعه هاگوارتز هس كه دارن واردش ميشن
اينا رو همه رو زدم به ديوار اتاقم .كلي نگاشون ميكنم و ميرم توي خيالات دوست داشتني اوخيييييييييييييييييييي خب ديگه فعلا همينا باشه حرفام.تا دوباره بيام كار پيش اومد شانس اورديد وگرنه هيمنطور هي حرف ميزدم [ سه شنبه ششم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 20:58 ] [ هرمیون ]
|
||