|
جادوگري | ||
|
چرا واقعا؟!!!! .
. توی سرنوشت من نوشته که هر چی شیرازی و اقلیدی و اطرافش هس منو گیر میاره بگم این چندمین نفره که از استان فارس میشناسم. کاشونیا رو به خدا اینقد نمیشناسم خداجون بی خیال اونا که سانسور کردم شغلشو گفته بود نمیخواستم شناخته بشه بچه ها اینستا رو از خصوصی دراوردم آخه چه کاری بود خواهرم گفت خب اینم همون وبلاگته از خصوصی دربیار سنگین تری چون همه بهت پیام میدن توام اد میکنی اطلسی هامم دراومدن
. خیلی ریزه ولی باحاله امیدوارم همش بگیره و بزرگ بشه ولی خب بزرگ کردن اینا سخته برا همین خیلی کاشتم راستش اینستا دارم واسم دردسر میشه یه جورایی. خیلی بحث درست کن هس اعصاب خوردکنه و به شدت پشیمونم این بخش آزاردهنده ی اینستا هس. بعدش جدیدم میان دیگه روی کار چطوری شما تا الان توی اینستا بودید و تونستید بمونید توش؟!!! از همه طرف ادم انگار مورد حمله قرار میگیره .یه سری هم استوری گذاشتم که یکی که میشناختم اومد روی اینستا بهم گفت واسه کی اینا رو میذاری؟ گفتم همینطوری میذارم اصن فکر نمیکنی کسی اینقد فوضولی کنه واست. کسایی که فکرشم نمیکنی. تازه عکسمو میخواستم بذارم اولش رفتم به بابام عکسمو نشون دادم میگم بابا میخوام اینو بذارم روی پروفایلام بعد نگاه کرد گفت بذار ولی چشمت میکنن امروز عصر هم میخواستن از حساب بابام دزدی کنن که شکر خدا و کار خدا من کاریش داشتم رفتهب ودم پیش بابام بعد وایسادم زنگ زدن و بابام کلی داش رمز و این چیزا هی از گوشی پیامش رو میداد بهشون ، بعد گفتم بابا گوشیو بده ببینم چی میگه بعد گفتم آقا ما جایزه نمیخوایم واسه خودت بعد یه اصراری میکرد بعد خاموش کردم گوشیشو و گفتم بابا چیکار میکنی داری رمز بهش میدی میگه نه این اس ام اس رو دادم گفتم خب این رمز بانکیت رو بانک فرستاده داری بهش میدی گفتم نههههههههه. خلاصه نشستم رمز عوض کردم توی درگاه ملی خدمات نمیدونم چی چی. حالا اینه که بابام هیچ پولی نداره توی کارتاش خب فعلا دیگه برم امروز خستم یه ذره کارای اقتصادی و مالی برعهدم بوده مغزم به شدت خسته س دیگه فعلا یا علی تا بعد [ دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳ ] [ 18:47 ] [ هرمیون ]
|
||