|
جادوگري | ||
|
خب بلاخره وارد مرحله ي زدن پست جديد شده استيم
سلاااااااااااااااااااام مومبا مومبا خب از اين روزها بگويم آقا اينو از من داشته باشيد اينا كه دهه ي سي هستن بعدشم هي ميگن ازدواجاي اون زمان خوب بوده و چي و چي بوده همش چرت و پرته يه جعبه انار پكيده خريديم كه دونه هاي خيلي خوبي داش بعد خي نيمشد كه نگهشون داش به خاطر همين من با چوب افتادم به جونشونو همشونو دون كردم.با چوب كه بلديد انار دون كنيد؟ خلاصه انار دون كردم و بعدشم همه رو گذاشتم يخچال كه مامانم يهو ديدم گفت اينا همه ميترشن بعد توي يه سيني كرد و گذاشت افتاب.بعد گفتم مامان نذاررررررررررررر اين عسكاش
بعد خلاصه نگاه به شكلش نكنيدا يه چيز عجيبيه بعد ديگه اينكه اين دخي جديدم هس كفتره ماده كه دوماد واسش گرفتم بعد اولش اينقد اين دختر به اين پسره زد ولي اين پسر عجب سياستي داش اصن بهش نزد خودشو هي به مظلومي زد بعد هي قوقو كرد و نتيجه اينكه الان اين دخيه رد اين شوهره رو ول نميكنه خب حالا بريم سر حرف بعديمون اول اين عسك قفسه كه گذاشتيم زير اوپن ظرفا رو روش ميذاريم
اينم از اونطرفا اشپزخونمون
اينم من چيندم
اينم سماوره كه گفتم خيلي نانازيه.چراغ باديمو نيدونم كي برد از رو اوپن
خب ديگه حرف زياد داشتم نيدونم چرا مخم هنگه همش يادم رفته [ سه شنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۴ ] [ 23:26 ] [ هرمیون ]
|
||